تبلیغات
همه چی در دووزاری - چگونه کسی را دوست خود کنیم ؟


آیا دوست حتما باید از جنس خودمان باشد ؟

خاطره ای بشنوید از خاطرات زندگی لئو فلیچه بوسکالیا

زارعی پیر و بی دندان و زیبا در نپال ، شبی مرا در خانه اش جای داد . کلبه ای کاه گلی که افراد خانواده و وسایل کشاورزی و همه حیواناتش را جملگی در همان جا مسکن داده بود . گفتگو بدون استفاده از زبان علائم میسر نبود . نه تصوری که آمریکا در کجا واقع است داشت و نه در عمرش با یک غربی سخن گفته بود . هرگز نمی توانست به سیاست یا چیزی فراسوی زندگی روستایی اش علاقه مند باشد . با این حال غروبی را به گرمی در کنار هم گذراندیم و به هنگام وداع ، با این احساس که دیگر هیچگاه یکدیگر را نبینیم ، دست در دست هم ؛ تا انتهای دهکده را پیمودیم و گریستیم و گریستیم . اکنون سالها از آن ماجرا می گذرد و من دیگر او را ندیدم ؛ بگذریم که هنوز نیز با یکدیگریم .

 

حکایت معبد دوستی

بر گستره دو مزرعه همجوار در دوست کشاورز زندگی می کردند . یکی تنها بود و دیگری همسری داشت و فرزندانی . دو کشاورز محصول خود را برداشت کردند و شبی آن مرد که خانواده ای نداشت چشم گشود و انباشه محصول خود را در کنار دید و اندیشه کرد ؛ " خدا چه مهربان است با من . اما دوستم که خانواده ای دارد ؛ نیازمند غله ای بیشتر است " چنین بود که سهمی از خرمن خود برداشت و به مزرع دوست برد .

آن دیگر نیز در محصول خود نگریست و اندیشید ؛ " چه فراوان است آنچه زندگی مرا سرشار می کند و دوست من چه تنهاست و از شادمانی دنیای خویش سهمی نمی برد . " پس به زمین دوست خود رفت و قسمتی از غله خویش بر خرمن او نهاد .

صبح بعد که باز به درو رفتند هر یک خرمن خویش را دید که نقصان نیافته . این تبادل همچنان تداوم یافت تا آنجا که شبی مهتابی دوستان فرا روی هم آمدند و هر دو با یک بغل انباشته ی غله راهی کشتزار دیگری . آنجا که ایندو به هم رسیدند ؛ معبدی بنیاد نهاده شد بنام دوستی .


چگونه کسی را دوست خود کنیم ؟


قسمتی از داستان شازده کوچولو اثر آنتوان دوسنت هگزوپری

روباه گفت: سلام.

شهریار کوچولو برگ‌شت اما کسی را ندید. با وجود این با ادب تمام گفت: سلام.

صداگفت: من این‌جام، زیر درخت سیب...

شهریار کوچولو گفت: کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!

روباه گفت: یک روباهم من.

شهریار کوچولو گفت: بیا با من بازی کن. نمی‌دانی چه قدر دلم گرفته...

روباه گفت: نمی‌توانم بات بازی کنم. هنوز اهلیم نکرده‌اند آخر.

شهریار کوچولو آهی کشید و گفت: معذرت می‌خواهم.

اما فکری کرد و پرسید: اهلی کردن یعنی چه؟

روباه گفت: تو اهل این‌جا نیستی. پی چی می‌گردی؟

شهریار کوچولو گفت: پی آدم‌ها می‌گردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟

روباه گفت: آدم‌ها تفنگ دارند و شکار می‌کنند. اینش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکیان هم پرورش می‌دهند و خیرشان فقط همین است. تو پی مرغ می‌کردی؟

شهریار کوچولو گفت: نَه، پیِ دوست می‌گردم. اهلی کردن یعنی چی؟

روباه گفت: یک چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است.

ایجاد علاقه کردن؟

روباه گفت: معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچه‌ای مثل صد هزار پسر بچه‌ی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا می‌کنیم. تو واسه من میان همه‌ی عالم موجود یگانه‌ای می‌شوی من واسه تو.

شهریار کوچولو گفت: کم‌کم دارد دستگیرم می‌شود. یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.

روباه گفت: بعید نیست. رو این کره‌ی زمین هزار جور چیز می‌شود دید.

شهریار کوچولو گفت: اوه نه! آن رو کره‌ی زمین نیست.

روباه که انگار حسابی حیرت کرده بود گفت: رو یک سیاره‌ی دیگر است؟

- آره.

 - تو آن سیاره شکارچی هم هست؟

- نه.

- محشر است! مرغ و ماکیان چه‌طور؟

- نه.

روباه آه‌کشان گفت: همیشه‌ی خدا یک پای بساط لنگ است!

اما پی حرفش را گرفت و گفت: زندگی یک‌نواختی دارم. من مرغ‌ها را شکار می‌کنم آدم‌ها مرا. همه‌ی مرغ‌ها عین همند همه‌ی آدم‌ها هم عین همند. این وضع یک خرده خلقم را تنگ می‌کند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را می‌شناسم که باهر صدای پای دیگر فرق می‌کند: صدای پای دیگران مرا وادار می‌کند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه‌ای مرا از سوراخم می‌کشد بیرون. تازه، نگاه کن آن‌جا آن گندم‌زار را می‌بینی؟ برای من که نان بخور نیستم گندم چیز بی‌فایده‌ای است. پس گندم‌زار هم مرا به یاد چیزی نمی‌اندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهلیم کردی محشر می‌شود! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو می‌اندازد و صدای باد را هم که تو گندم‌زار می‌پیچد دوست خواهم داشت...

خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: اگر دلت می‌خواهد منو اهلی کن!

شهریار کوچولو جواب داد: دلم که خیلی می‌خواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر در آرم.

روباه گفت: آدم فقط از چیزهایی که اهلی کند می‌تواند سر در آرد. انسان‌ها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکان‌ها می‌خرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم‌ها مانده‌اند بی‌دوست... تو اگر دوست می‌خواهی خب منو اهلی کن!

شهریار کوچولو پرسید: راهش چیست؟

روباه جواب داد: باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش یک خرده دورتر از من می‌گیری این جوری میان علف‌ها می‌نشینی. من زیر چشمی نگاهت می‌کنم و تو لام‌تاکام هیچی نمی‌گویی، چون تقصیر همه‌ی سؤِتفاهم‌ها زیر سر زبان است. عوضش می‌توانی هر روز یک خرده نزدیک‌تر بنشینی.

 

 فردای آن روز دوباره شهریار کوچولو آمد.

روباه گفت: کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب می‌شود و هر چه ساعت جلوتر برود بیش‌تر احساس شادی و خوشبختی می‌کنم. ساعت چهار که شد دلم بنا می‌کند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختی را می‌فهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟... هر چیزی برای خودش قاعده‌ای دارد.

شهریار کوچولو گفت: قاعده یعنی چه؟

روباه گفت: این هم از آن چیزهایی است که پاک از خاطرها رفته. این همان چیزی است که باعث می‌شود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعت‌ها فرق کند. مثلا شکارچی‌های ما میان خودشان رسمی دارند و آن این است که پنج‌شنبه‌ها را با دخترهای ده می‌روند رقص. پس پنج‌شنبه‌ها بَرّه‌کشانِ من است: برای خودم گردش‌کنان می‌روم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچی‌ها وقت و بی وقت می‌رقصیدند همه‌ی روزها شبیه هم می‌شد و منِ بیچاره دیگر فرصت و فراغتی نداشتم.

 

به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد.

لحظه‌ی جدایی که نزدیک شد روباه گفت: آخ! نمی‌توانم جلو اشکم را بگیرم.

شهریار کوچولو گفت: تقصیر خودت است. من که بدت را نمی‌خواستم، خودت خواستی اهلیت کنم.

روباه گفت: همین طور است.

شهریار کوچولو گفت: آخر اشکت دارد سرازیر می‌شود!

روباه گفت: همین طور است.

- پس این ماجرا فایده‌ای به حال تو نداشته.

روباه گفت: چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.

بعد گفت: برو یک بار دیگر گل‌ها را ببین تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. با هم وداع می‌کنیم و من به عنوان هدیه رازی را به‌ات می‌گویم.

شهریار کوچولو بار دیگر به تماشای گل‌ها رفت و به آن‌ها گفت: شما سرِ سوزنی به گل من نمی‌مانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستید که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همه‌ی عالم تک است.

گل‌ها حسابی از رو رفتند.

شهریار کوچولو دوباره درآمد که: خوشگلید اما خالی هستید. برای‌تان نمی‌شود مُرد. گفت‌وگو ندارد که گلِ مرا هم فلان ره‌گذر می‌بیند مثل شما. اما او به تنهایی از همه‌ی شما سر است چون فقط اوست که آبش داده‌ام، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشته‌ام، چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کرده‌ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته‌ام (جز دو سه‌تایی که می‌بایست شب‌پره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِه‌گزاری‌ها یا خودنمایی‌ها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هیچی نگفتن‌هاش نشسته‌ام، چون او گلِ من است.

و برگشت پیش روباه.

گفت: خدانگه‌دار!

روباه گفت: خدانگه‌دار!... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است:

جز با دل هیچی را چنان که باید نمی‌شود دید. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند.

شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند.

ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده‌ای.

شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: به قدر عمری است که به پاش صرف کرده‌ام.

روباه گفت: انسان‌ها این حقیقت را فراموش کرده‌اند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده‌ای نسبت به چیزی که اهلی کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...

شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: من مسئول گُلمَم.

سخنی چند از بزرگان در باب دوستی

 

صحبت با نیکان بس عظیم است . مس در صحبت کیمیا افتاد ؛ زر گشت .. هسته ی خرما در دست دهقان افتاد ؛ درخت پر بر گشت و آنک بدست هیزم کش افتاد ؛ خاکستر گشت !!

                                                                                                   ( خواجه عبدالله انصاری )

 

دوست شما ؛ نیازمندی های پاسخ داده شماست

                                                                       ( رابرت کنراد )

 

در زندگی روزهای مهمی است . آدمهایی را ملاقات می کنیم که مثل یک شعر زیبا وجود ما را از هیجان به ارتعاش می آورند . آدم هایی که غنای دست دادنشان همدلی نا گفته ای را بیان می کند و سرشت مطبوع و سرشار آنها به جان مشتاق و بی قرار ما آرامشی شگفت را ارمغان می دهد که خداوند در هسته ی آن است . پیچیدگی ها و تحریک پذیری ها و نگرانی هایی که ما را در خود گرفته اند مثل خوابی ناخوشایند می گذرند و ما بیدار می شویم تا زیبایی دنیای واقعی خداوند را به چشم هایی دیگر ببینیم و با گوش هایی دیگر بشنویم .

                                                                       ( هلن کلر )

 

 

بعضی باشند که سلام دهند و از سلام ایشان بوی دود آید و بعضی باشند که سلام دهند و از سلام ایشان بوی عود آید . این را کسی دریابد ، که او را مشامی باشد !

                                                                                                         ( مولانا )

 

دوست مثل یک معلم خصوصی است که لحظه به لحظه افکار خودش را به ما دیکته می کند . پس اول ببین چه می خواهی و در چه درسی ضعف داری . آن موقع معلم خصوصی ات را در آن رشته انتخاب کن !

                      ( محمود نامنی )

 

 

شما چه فکر می کنید ؟

آیا نیازهای خود را شناخته اید و آیا دوستانتان با نیازهایتان متناسبند ؟

آیا هرگز دوستی داشته اید که بتوان در محل دیدارتان معبدی بنا کرد ؟

گفتیم دوست یعنی پاسخ نیازهای آدمی ، آیا با نگاه کردن در اعمال و رفتار بعضی دوستانمان احساس شرم نمی کنیم ؟

  • صدرا آپ
  • پول فا
  • کارت شارژ همراه اول