تبلیغات
همه چی در دووزاری - حیدر بابا شهریار ترجمه فارسی

حیدر بابا ترجمه فارسی

(١)
حیدربابا چو ابر شَخَد ،‌ غُرّد آسمان
سیلابهاى تُند و خروشان شود روان
صف بسته دختران به تماشایش آن زمان
بر شوکت و تبار تو بادا سلام من
گاهى رَوَد مگر به زبان تو نام من

(٢)
حیدربابا چو کبکِ تو پَرّد ز روى خاک
خرگوشِ زیر بوته گُریزد هراسناک
باغت به گُل نشسته و گُل کرده جامه چاک
ممکن اگر شود ز منِ خسته یاد کن
دلهاى غم گرفته ، بدان یاد شاد کن

(٣)
چون چارتاق را فِکنَد باد نوبهار
نوروزگُلى و قارچیچگى گردد آشکار
بفشارد ابر پیرهن خود به مَرغزار
از ما هر آنکه یاد کند بى گزند باد
گو :‌ درد ما چو کوه بزرگ و بلند باد

(٤)
حیدربابا چو داغ کند پشتت آفتاب
رخسار تو بخندد و جوشد ز چشمه آب
یک دسته گُل ببند براى منِ خراب
بسپار باد را که بیارد به کوى من
باشد که بخت روى نماید به سوى من
 

(٥)
حیدربابا ،‌ همیشه سر تو بلند باد
از باغ و چشمه دامن تو فرّه مند باد
از بعدِ ما وجود تو دور از گزند باد
دنیا همه قضا و قدر ، مرگ ومیر شد
این زال کى ز کُشتنِ فرزند سیر شد ؟

(٦)
حیدربابا ، ‌ز راه تو کج گشت راه من
عمرم گذشت و ماند به سویت نگاه من
دیگر خبر نشد که چه شد زادگاه من
هیچم نظر بر این رهِ پر پرپیچ و خم نبود
هیچم خبر زمرگ و ز هجران و غم نبود

(٧)
بر حقِّ مردم است جوانمرد را نظر
جاى فسوس نیست که عمر است در گذر
نامردْ مرد ،‌ عمر به سر مى برد مگر !
در مهر و در وفا ،‌ به خدا ، جاودانه ایم
ما را حلال کن ، که غریب آشیانه ایم

(٨)
میراَژدَر آن زمان که زند بانگِ دلنشین
شور افکند به دهکده ، هنگامه در زمین
از بهر سازِ رستمِ عاشق بیا ببین
بى اختیار سوى نواها دویدنم
چون مرغ پرگشاده بدانجا رسیدنم

 

(٩)
در سرزمینِ شنگل آوا ، سیبِ عاشقان
رفتن بدان بهشت و شدن میهمانِ آن
با سنگ ، سیب و بِهْ زدن و ، خوردن آنچنان !
در خاطرم چو خواب خوشى ماندگار شد
روحم همیشه بارور از آن دیار شد

(١٠)
حیدربابا ، قُورى گؤل و پروازِ غازها
در سینه ات به گردنه ها سوزِ سازها
پاییزِ تو ، بهارِ تو ، در دشتِ نازها
چون پرده اى به چشمِ دلم نقش بسته است
وین شهریارِ تُست که تنها نشسته است

(١١)
حیدربابا ، زجادّة شهر قراچمن
چاووش بانگ مى زند آیند مرد و زن
ریزد ز زائرانِ حَرَم درد جان وتن
بر چشمِ این گداصفتانِ دروغگو
نفرین بر این تمدّنِ بى چشم و آبرو

(١٢)
شیطان زده است است گول و زِ دِه دور گشته ایم
کنده است مهر را ز دل و کور گشته ایم
زین سرنوشتِ تیره چه بى نور گشته ایم
این خلق را به جان هم انداخته است دیو
خود صلح را نشسته به خون ساخته است دیو

 

(١٣)
هرکس نظر به اشک کند شَر نمى کند
انسان هوس به بستن خنجر نمى کند
بس کوردل که حرف تو باور نمى کند
فردا یقین بهشت ، ‌جهنّم شود به ما
ذیحجّه ناگزیر ،‌ محرّم شود به ما

(١٤)
هنگامِ برگ ریزِ خزان باد مى وزید
از سوى کوه بر سرِ دِه ابر مى خزید
با صوت خوش چو شیخ مناجات مى کشید
دلها به لرزه از اثر آن صلاى حق
خم مى شدند جمله درختان براى حق

(١٥)
داشلى بُولاخ مباد پُر از سنگ و خاک و خَس
پژمرده هم مباد گل وغنچه یک نَفس
از چشمه سارِ او نرود تشنه هیچ کس
اى چشمه ، خوش به حال تو کانجا روان شدى
چشمى خُمار بر افقِ آسمان شدى

(١٦)
حیدربابا ،‌ ز صخره و سنگت به کوهسار
کبکت به نغمه ، وز پیِ او جوجه رهسپار
از برّة سفید و سیه ، گله بى شمار
اى کاش گام مى زدم آن کوه و درّه را
مى خواندم آن ترانة « چوپان و برّه » را

 

(١٧)
در پهندشتِ سُولى یِئر ، آن رشک آفتاب
جوشنده چشمه ها ز چمنها ،‌ به پیچ و تاب
بولاغ اوْتى شناورِ سرسبز روى آب
زیبا پرندگان چون از آن دشت بگذرند
خلوت کنند و آب بنوشند و بر پرند

(١٨)
وقتِ درو ،‌ به سنبله چین داسها نگر
گویى به زلف شانه زند شانه ها مگر
در کشتزار از پىِ مرغان ،‌ شکارگر
دوغ است و نان خشک ، غذاى دروگران
خوابى سبک ، دوباره همان کارِ بى کران

(١٩)
حیدربابا ،‌ چو غرصة خورشید شد نهان
خوردند شام خود که بخوابند کودکان
وز پشتِ ابر غمزه کند ماه آسمان
از غصّه هاى بى حدِ ما قصّه ساز کن
چشمان خفته را تو بدان غصّه باز کن

(٢٠)
قارى ننه چو قصّة شب ساز میکند
کولاک ضربه اى زده ، در باز مى کند
با گرگ ، شَنگُلى سخن آغاز مى کند
اى کاش بازگشته به دامان کودکى
یک گل شکفتمى به گلستان کودکى

 

(٢١)
آن لقمه هاى نوشِ عسل پیشِ عمّه جان
خوردن همان و جامه به تن کردنم همان
در باغ رفته شعرِ مَتل خواندن آنچنان !
آن روزهاى نازِ خودم را کشیدنم !
چو بى سوار گشته به هر سو دویدنم !

(٢٢)
هَچى خاله به رود کنار است جامه شوى
مَمّد صادق به کاهگلِ بام ، کرده روى
ما هم دوان ز بام و زِ دیوار ، کو به کوى
بازى کنان ز کوچه سرازیر مى شدیم
ما بى غمان ز کوچه مگر سیر مى شدیم !

(٢٣)
آن شیخ و آن اذان و مناجات گفتنش
مشدى رحیم و دست یه لبّاده بردنش
حاجى على و دیزى و آن سیر خوردنش
بودیم بر عروسى وخیرات جمله شاد
ما را چه غم ز شادى و غم ! هر چه باد باد !

(٢٤)
اسبِ مَلِک نیاز و وَرَندیل در شکار
کج تازیانه مى زد و مى تاخت آن سوار
دیدى گرفته گردنه ها را عُقاب وار
وه ،‌ دختران چه منظره ها ساز کرده اند !
بر کوره راه پنجره ها باز کرده اند !

 

(٢٥)
حیدربابا‌ ، به جشن عروسى در آن دیار
زنها حنا - فتیله فروشند بار بار
داماد سیب سرخ زند پیش پاىِ یار
مانده به راهِ دخترکانِ تو چشمِ من
در سازِ عاشقانِ تو دارم بسى سخن

(٢٦)
از عطر پونه ها به لبِ چشمه سارها
از هندوانه ، خربزه ، در کشتزارها
از سقّز و نبات و از این گونه بارها
مانده است طعم در دهنم با چنان اثر
کز روزهاى گمشده ام مى دهد خبر

(٢٧)
نوروز بود و مُرغ شباویز در سُرود
جورابِ یار بافته در دستِ یار بود
آویخته ز روزنه ها شالها فرود
این رسم شال و روزنه خود رسم محشرى است !
عیدى به شالِ نامزدان چیز دیگرى است !

(٢٨)
با گریه خواستم که همان شب روم به بام
شالى گرفته بستم و رفتم به وقتِ شام
آویخته ز روزنة خانة غُلام
جوراب بست و دیدمش آن شب ز روزنه
بگریست خاله فاطمه با یاد خانْ ننه

 

(٢٩)
در باغهاى میرزامحمد ز شاخسار
آلوچه هاى سبز وتُرش ، همچو گوشوار
وان چیدنى به تاقچه ها اندر آن دیار
صف بسته اند و بر رفِ چشمم نشسته اند
صفها به خط خاطره ام خیمه بسته اند

(٣٠)
نوروز را سرشتنِ گِلهایِ چون طلا
با نقش آن طلا در و دیوار در جلا
هر چیدنى به تاقچه ها دور از او بلا
رنگ حنا و فَنْدُقة دست دختران
دلها ربوده از همه کس ، خاصّه مادران

(٣١)
با پیک بادکوبه رسد نامه و خبر
زایند گاوها و پر از شیر ، بام و در
آجیلِ چارشنبه ز هر گونه خشک و تر
آتش کنند روشن و من شرح داستان
خود با زبان ترکىِ شیرین کنم بیان :
قیزلار دییه ر :‌ « آتیل ماتیل چرشنبه
آینا تکین بختیم آچیل چرشنبه »

(٣٢)
با تخم مرغ هاى گُلى رنگِ پُرنگار
با کودکان دهکده مى باختم قِمار
ما در قِمار و مادرِ ما هم در انتظار
من داشتم بسى گل وقاپِ قمارها
از دوستان على و رضا یادگارها

 

(٣٣)
نوروزعلى و کوفتنِ خرمنِ جُوَش
پوشال جمع کردنش و رُفتن از نُوَش
از دوردستها سگ چوپان و عوعوَش
دیدى که ایستاده الاغ از صداى سگ
با گوشِ تیز کرده براى بلایِ سگ

(٣٤)
وقتِ غروب و آمدنِ گلّة دَواب
در بندِ ماست کُرّة خرها به پیچ و تاب
گلّه رسیده در ده و رفته است آفتاب
بر پشتِ کرّه ، کرّه سوارانِ دِه نگر
جز گریه چیست حاصل این کار ؟ بِهْ نگر

(٣٥)
شبها خروشد آب بهاران به رودبار
در سیل سنگ غُرّد و غلتد ز کوهسار
چشمانِ گرگ برق زند در شبانِ تار
سگها شنیده بویِ وى و زوزه مى کشند
گرگان گریخته ، به زمین پوزه مى کشند

(٣٦)
بر اهل ده شبانِ زمستان بهانه اى است
وان کلبة طویله خودش گرمخانه اى است
در رقصِ شعله ، گرم شدن خود فسانه اى است
سِنجد میان شبچره با مغز گردکان
صحبت چو گرم شد برود تا به آسمان

 

(٣٧)
آمد ز بادکوبه پسرخاله ام شُجا
با قامتى کشیده و با صحبتى رسا
در بام شد سماور سوقاتیش به پا
از بختِ بد عروسى او شد عزاى او
آیینه ماند و نامزد و هاى هایِ او

(٣٨)
چشمانِ ننه قیز به مَثَل آهوى خُتَن
رخشنده را سخن چو شکر بود در دهن
ترکى سروده ام که بدانند ایلِ من
این عمر رفتنى است ولى نام ماندگار
تنها ز نیک و بد مزه در کام ماندگار

(٣٩)
پیش از بهار تا به زمین تابد آفتاب
با کودکان گلولة برفى است در حساب
پاروگران به سُرسُرة کوه در شتاب
گویى که روحم آمده آنجا ز راه دور
چون کبک ،‌ برفگیر شده مانده در حضور

(٤٠)
رنگین کمان ،‌ کلافِ رَسَنهاى پیرزن
خورشید ، روى ابر دهد تاب آن رسَن
دندان گرگ پیر چو افتاده از دهن
از کوره راه گله سرازیر مى شود
لبریز دیگ و بادیه از شیر مى شود

 

(٤١)
دندانِ خشم عمّه خدیجه به هم فشرد
کِز کرد مُلاباقر و در جاى خود فُسرد
روشن تنور و ،‌ دود جهان را به کام بُرد
قورى به روى سیخ تنور آمده به جوش
در توى ساج ، گندم بوداده در خروش

(٤٢)
جالیز را به هم زده در خانه برده ایم
در خانه ها به تخته - طبقها سپرده ایم
از میوه هاى پخته و ناپخته خورده ایم
تخم کدوى تنبل و حلوایى و لبو
خوردن چنانکه پاره شود خُمره و سبو

(٤٣)
از ورزغان رسیده گلابى فروشِ ده
از بهر اوست این همه جوش و خروشِ ده
دنیاى دیگرى است خرید و فروش ده
ما هم شنیده سوى سبدها دویده ایم
گندم بداده ایم و گلابى خریده ایم

(٤٤)
مهتاب بود و با تقى آن شب کنار رود
من محو ماه و ماه در آن آب غرق بود
زان سوى رود ، نور درخشید و هر دو زود
گفتیم آى گرگ ! و دویدیم سوى ده
چون مرغ ترس خورده پریدیم توى ده

 

(٤٥)
حیدربابا ، درخت تو شد سبز و سربلند
لیک آن همه جوانِ تو شد پیر و دردمند
گشتند برّه هاى فربه تو لاغر و نژند
خورشید رفت و سایه بگسترد در جهان
چشمانِ گرگها بدرخشید آن زمان

(٤٦)
گویند روشن است چراغ خداى ده
دایر شده است چشمة مسجد براى ده
راحت شده است کودک و اهلِ سراى ده
منصور خان همیشه توانمند و شاد باد !
در سایه عنایت حق زنده یاد باد !

(٤٧)
حیدربابا ، بگوى که ملاى ده کجاست ؟
آن مکتب مقدّسِ بر پایِ ده کجاست ؟
آن رفتنش به خرمن و غوغاى ده کجاست ؟
از من به آن آخوند گرامى سلام باد !
عرض ارادت و ادبم در کلام باد !

(٤٨)
تبریز بوده عمّه و سرگرم کار خویش
ما بى خبر ز عمّه و ایل و تبار خویش
برخیز شهریار و برو در دیار خویش
بابا بمرد و خانة ما هم خراب شد
هر گوسفندِ گم شده ، شیرش برآب شد

 

(٤٩)
دنیا همه دروغ و فسون و فسانه شد
کشتیّ عمر نوح و سلیمان روانه شد
ناکام ماند هر که در این آشیانه شد
بر هر که هر چه داده از او ستانده است
نامى تهى براى فلاطون بمانده است

(٥٠)
حیدربابا ، گروه رفیقان و دوستان
برگشته یک یک از من و رفتند بى نشان
مُرد آن چراغ و چشمه بخشکید همچنان
خورشید رفت روى جهان را گرفت غم
دنیا مرا خرابة شام است دم به دم

(٥١)
قِپچاق رفتم آن شب من با پسر عمو
اسبان به رقص و ماه درآمد ز روبرو
خوش بود ماهتاب در آن گشتِ کو به کو
اسب کبودِ مش ممى خان رقص جنگ کرد
غوغا به کوه و درّه صداى تفنگ کرد

(٥٢)
در درّة قَره کوْل و در راه خشگناب
در صخره ها و کبک گداران و بندِ آب
کبکانِ خالدار زرى کرده جاى خواب
زانجا چو بگذرید زمینهاى خاک ماست
این قصّه ها براى همان خاکِ پاک ماست

 

(٥٣)
امروز خشگناب چرا شد چنین خراب ؟
با من بگو : که مانده ز سادات خشگناب ؟
اَمیر غفار کو ؟‌ کجا هست آن جناب ؟
آن برکه باز پر شده از آبِ چشمه سار ؟
یا خشک گشته چشمه و پژمرده کشتزار ؟

(٥٤)
آمیرغفار سرورِ سادات دهر بود
در عرصه شکار شهان نیک بهر بود
با مَرد شَهد بود و به نامرد زهر بود
لرزان براى حقِّ ستمدیدگان چو بید
چون تیغ بود و دست ستمکار مى برید

(٥٥)
میر مصطفى و قامت و قدّ کشیده اش
آن ریش و هیکل چو تولستوى رسیده اش
شکّر زلب بریزد و شادى ز دیده اش
او آبرو عزّت آن خشگناب بود
در مسجد و مجالس ما آفتاب بود

(٥٦)
مجدالسّادات خندة خوش مى زند چو باغ
چون ابر کوهسار بغُرّد به باغ و راغ
حرفش زلال و روشن چون روغن چراغ
با جَبهتِ گشاده ، خردمند دیه بود
چشمان سبز او به زمرّد شبیه بود

 

(٥٧)
آن سفره هاى باز پدر یاد کردنى است
آن یاریش به ایل من انشا کردنى است
روحش به یاد نیکى او شاد کردنى است
وارونه گشت بعدِ پدر کار روزگار
خاموش شد چراغ محبت در این دیار

(٥٨)
بشنو ز میرصالح و دیوانه بازیش
سید عزیز و شاخسى و سرفرازیش
میرممّد و نشستن و آن صحنه سازیش
امروز گفتنم همه افسانه است و لاف
بگذشت و رفت و گم شد و نابود ، بى گزاف

(٥٩)
بشنو ز میر عبدل و آن وسمه بستنش
تا کُنج لب سیاهى وسمه گسستنش
از بام و در نگاهش و رعنا نشستنش
شاه عبّاسین دوْربوْنى ، یادش بخیر !
خشگنابین خوْش گوْنى ، یادش بخیر !

(٦٠)
عمّه ستاره نازک را بسته در تنور
هر دم رُبوده قادر از آنها یکى به روز
چون کُرّه اسب تاخته و خورده دور دور
آن صحنة ربودنِ نان خنده دار بود
سیخ تنور عمّه عجب ناگوار بود !

 

(٦١)
گویند میر حیدرت اکنون شده است پیر
برپاست آن سماور جوشانِ دلپذیر
شد اسبْ پیر و ، مى جَوَد از آروارِ زیر
ابرو فتاده کُنج لب و گشته گوش کر
بیچاره عمّه هوش ندارد به سر دگر

(٦٢)
میر عبدل آن زمان که دهن باز مى کند
عمّه خانم دهن کجى آغاز مى کند
با جان ستان گرفتنِ جان ساز مى کند
تا وقت شام و خوابِ شبانگاه مى رسد
شوخى و صلح و دوستى از راه مى رسد

(٦٣)
فضّه خانم گُزیدة گلهاى خشگناب
یحیى ، غلامِ دختر عمو بود در حساب
رُخساره نیز بود هنرمند و کامیاب
سید حسین ز صالح تقلید مى کند
با غیرت است جعفر و تهدید مى کند

(٦٤)
از بانگ گوسفند و بز و برّه و سگان
غوغا به پاست صبحدمان ، آمده شبان
در بندِ شیر خوارة خود هست عمّه جان
بیرون زند ز روزنه دود تَنورها
از نانِ گرم و تازه دَمَد خوش بَخورها

 

(٦٥)
پرواز دسته دستة زیبا کبوتران
گویى گشاده پردة زرّین در آسمان
در نور ، باز و بسته شود پرده هر زمان
در اوج آفتاب نگر بر جلال کوه
زیبا شود جمال طبیعت در آن شکوه

(٦٦)
گر کاروان گذر کند از برفِ پشت کوه
شب راه گم کند به سرازیرى ، ‌آن گروه
باشم به هر کجاى ، ز ایرانِ پُرشُکوه
چشمم بیابد اینکه کجا هست کاروان
آید خیال و سبقت گیرد در آن میان

(٦٧)
اى کاش پشتِ دامْ قَیَه ، از صخره هاى تو
مى آمدم که پرسم از او ماجراى تو
بینم چه رفته است و چه مانده براى تو
روزى چو برفهاى تو با گریه سر کنم
دلهاى سردِ یخ زده را داغتر کنم

(٦٨)
خندان شده است غنچة گل از براى دل
لیکن چه سود زان همه ،‌ خون شد غذاى دل
زندانِ زندگى شده ماتم سراى دل
کس نیست تا دریچة این قلعه وا کند
زین تنگنا گریزد و خود را رها کند

 

(٦٩)
حیدربابا ، تمام جهان غم گرفته است
وین روزگارِ ما همه ماتم گرفته است
اى بد کسى که که دست کسان کم گرفته است
نیکى برفت و در وطنِ غیر لانه کرد
بد در رسید و در دل ما آشیانه کرد

(٧٠)
آخر چه شد بهانة نفرین شده فلک ؟
زین گردش زمانه و این دوز و این کلک ؟
گو این ستاره ها گذرد جمله زین اَلَک
بگذار تا بریزد و داغان شود زمین
در پشت او نگیرد شیطان دگر کمین

(٧١)
اى کاش مى پریدم با باد در شتاب
اى کاش مى دویدم همراه سیل و آب
با ایل خود گریسته در آن ده خراب
مى دیدم از تبار من آنجا که مانده است ؟
وین آیه فراق در آنجا که خوانده است ؟

(٧٢)
من هم به چون تو کوه بر افکنده ام نَفَس
فریاد من ببر به فلک ، دادِ من برس
بر جُغد هم مباد چنین تنگ این قفس
در دام مانده شیرى و فریاد مى کند
دادى طَلب ز مردمِ بیداد مى کند

 

(٧٣)
تا خون غیرت تو بجوشد ز کوهسار
تا پَر گرفته باز و عقابت در آن کنار
با تخته سنگهایت به رقصند و در شکار
برخیز و نقش همّت من در سما نگر
برگَرد و قامتم به سرِ دارها نگر

(٧٤)
دُرنا ز آسمان گذرد وقت شامگاه
کوْراوْغلى در سیاهى شب مى کند نگاه
قیرآتِ او به زین شده و چشم او به راه
من غرق آرزویم و آبم نمى برد
ایوَز تا نیاید خوابم نمى برد

(٧٥)
مردانِ مرد زاید از چون تو کوهِ نور
نامرد را بگیر و بکن زیر خاکِ گور
چشمانِ گرگِ گردنه را کور کن به زور
بگذار برّه هاى تو آسوده تر چرند
وان گلّه هاى فربه تو دُنبه پرورند

(٧٦)
حیدربابا ، دلِ تو چو باغِ تو شاد باد !
شَهد و شکر به کام تو ، عمرت زیاد باد !
وین قصّه از حدیث من و تو به یاد باد !
گو شاعرِ سخنورِ من ، شهریارِ من
عمرى است مانده در غم و دور از دیارِ من    

  • صدرا آپ
  • پول فا
  • کارت شارژ همراه اول